پَریدن

پَریدن

بسم الله
اینجا، توی این شهرِ شلوغ، وسطِ یک حجمِ روزمرگی که صبحِ خروسخوان هوار می شود روی سرت، وقتی دلت یک جایی بین زمین و آسمان گیر کرده است، وقتی...
این جور وقت ها، باید نوشت. نوشته ها شبیه آیینه اند. و آیینه ها تو را، خودِ خودِ واقعی ات را نشان می دهند.

انگار که.../ اینستا نوشت 9

دوشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۴، ۱۰:۵۴ ب.ظ

بسم الله

انگار که دوشنبه باشد. یا شنبه. بدون تفاوت. یک جوری که فرقش را فقط می توانستی توی کیفت پیدا کنی: امروز آناتومی داریم یا بافت شناسی؟

انگار یکی دستش را دراز کند توی دنیای تو. از پشت لباست بگیرد، محکم بکشدت بیرون. یکهویی.

یک حس عجیب. اسمش را چی می گذاری مهم نیست. شوک. تلنگر. زلزله. یک چیزی که خیلی قشنگ ایستاده جلویت و همه معادلاتت را ریخته بهم. انگار که بخواهد با زبان بی زبانی حالی ات کند: من هم هستم ها! دارم می آیم. میفهمی بشر؟ ملتفتی؟!

وقتی توی مسیر تکراری تریای دانشکده تا کلاس، دنیایت تازه می شود. حسِ با مزه ی دیدن شکوفه ها روی درخت. نفس کشیدن بوی بهار توی نسیم بعد از ظهر. باران. انگار بخواهد بیدارت کند. سر حال بیاوردت. و مشت مشت قطره های خنکِ آب را می پاشد توی صورتت!


پ.ن1: آهای ملت! دارد می آید. هیس! خوب گوش کن!! صدایش را می شنوی؟! صدای پای بهار!


پ.ن2: دیروز بود. تصمیم گرفتم. از همان کنارِ شکوفه ها. که نگذارم این آرزوهای رنگیِ توی دلم، در حد یک رؤیای قشنگ بمانند روی طاقچه! کمکم کن. که برسم. به همان آرزوهایی که تقریباً همه شان می رسند به تو! خدا.


پ.ن 3: خستگی. یک تصمیم دیگر هم گرفتم که کاش بمانم سرش. خسته شده ام از نوشتن عاشقانه هایی که نه می خوانی شان، نه میبینی! خسته شده ام از تفاوت. همان هایی که گهگاه مثل خنجر دسته صدفی، می رود توی قلبم. اشتباه که شاخ و دم ندارد! راست نوشته بودم توی همان چند پستِ قبل. عشق باید حقیقی باشد. تقلبی اش جواب نمی دهد!  جنس تقلبی نمی خواهم دیگر. دوست دارم دستم را بدهم به دست خودش. اگر خواست، خودش دستمان را می گذارد توی دستِ هم!


#عشق_حقیقی

#خدا

#یک_عاشقانه_آرام

#صدای_پای_بهار

#فرار_کن_از_روزمرگی!

#شکوفه

  • م.عمرانی

عشق

نظرات  (۳)

  • سیده زهرا میم
  • اسمتون محمد علی عمرانی هست ،  ولی سبک نوشتنتون کاملا زنانه ( دخترانه) (: 
    حس های زنانه و مردانه قاطی شدن یا چی دقیقا :D
    پاسخ:
    زنان کوچک. اثر لوییزا می آلکوت.
    شخصیت "جو" رو دوست دارم. یک جورهایی مثل خودم بین رمانتیسم دخترانه و حال و هوای پسرانه گیر کرده.
    نمی دونم چرا. شاید بعضی از پسرها هم توی این دنیا، مثل دخترها، با شاخک های حساس احساس به دنیا میان! بعضی هاشون که کارشون خیلی درسته میشن سهراب سپهری و قیصر امین پور. بقیه هم مثل من، به همین وبلاگ بسنده میکنن.

    پ.ن: بنده خدا اسمش جوزفین بوده، از اسم دخترانه خوشش نمی آمده، صداش میکردن جو!.
    سلام...زیبا نوشته ای...آفرین...
    راستی...لینک شدی...با افتخار...
    سرزنده و شاد باشی همیشه
    پاسخ:
    سلام. خیلی ممنون عزیزم.
    شما هم همینطور. شاد باشی و موفق و استوار...
    شاید به تقدس عشق وافعی معتقد باشم اما به نظرم ممکنه یه عاشق واقعی هم  عشق تقلبی داشته باشه! بنویسید از همان عشق تقلبیتان! ما می خوانیم!
    پاسخ:
    احساس میکنم عشق های تقلبی می پیچند دور عاشق واقعی. وقتی که دارد می دود به سوی معشوق، می خورد زمین!
    عشق زمینی را دوست دارم. آرزوهای رنگی و قشنگ! منتهی تا  می آید به یک جایی برسد و بشود نیمه ی گمشده، یک موجی چیزی می آید وسط و فاصله می اندازد!! همه جورش هم بوده! از طرز فکر گرفته تا تاریخ تولد!

    پ.ن: البته شما لطف دارید بابت این خواندن!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">