پَریدن

پَریدن

بسم الله
اینجا، توی این شهرِ شلوغ، وسطِ یک حجمِ روزمرگی که صبحِ خروسخوان هوار می شود روی سرت، وقتی دلت یک جایی بین زمین و آسمان گیر کرده است، وقتی...
این جور وقت ها، باید نوشت. نوشته ها شبیه آیینه اند. و آیینه ها تو را، خودِ خودِ واقعی ات را نشان می دهند.

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جنون» ثبت شده است

شبیهِ هم.../ اینستا نوشت 1

يكشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۴، ۱۲:۳۱ ق.ظ


بسم الله
خیلی به هم شبیهند. مثل دو تا خواهرِ دو قلو. سیبی که از وسط نصفش کرده باشی. گاهی وقت ها نمی فهمی داری به سمت کدامشان می روی. صورتشان مثل هم است انگار. عشق و جنون.
بعضی ها فکر می کنند عاشق لزوماً مجنون هم هست. اما یک چیزی از ته قلبم زمزمه می کند: نه!
اما یادم هست که عاشق لزوماً قبل از عشق، از ساحتِ جنون گذشته است. مثل جواهری که داخل پارچه می پیچندش تا از چشم سارق دور بماند. فکر می کنم عاشق هم باید دلش را همینطور از معرکه ی جنون رد کرده باشد. تا برسد به عشق. "ون" آخرش مرا یاد عربی دبیرستان می اندازد. جمع. انگار جنون انواع دارد برای خودش. یکی مجنون چشم خمار می شود. دیگری مجنون قصرِ رؤیاهایش. اما دلم می گوید عشق یکیست. فقط.


دوستش دارم. عشق را. انگار باید حواست باشد مجنون نشوی. از بین جنون های دنیایی زندگیت عبور کنی و برسی به عشق. جایی که همه اش زیبایی ست. نور.
پ.ن1: یکی را می شناختم. زرنگ بودِ این را من نمی گویم فقط. جواب کنکورش هم می گوید. رتبه ی چهارمِ شیراز شده بود. پزشکی. مراقب جنون های دور و برش بود. تا وقتی که معشوق صدایش زد. بدون معطلی ول کرد همه چیز را و رفت. حالا او رسیده است به مقصدش و قصه اش مانده است برای من. یکی را می شناختم. هنوز هم می شناسمش. این روزها صدایش می زنند: شهید زین الدین.

پ.ن2: عزیزی می گفت هر کداممان یک "حال خوب کن" داریم. که باید بگذاریمش دم دست. مثل ماسک اکسیژن. و وقت هایی که نفس کم می آوریم، برویم سراغش.
کسی نمی داند حال خوب کنم را کجا گذاشته ام؟ هوا گرفته است یا سینه ی من تنگی می کند؟

پ.ن3: جنون بعضی وقت ها بدجوری فشار می آورد. خیلی هم اصرار می کند بگوید من عشقم! وقتی دقت می کنم اخلاقش به شیطان شبیه تر است.

#روستای_پدری_خراسان_شمالی
#
حال_خوب_کن
#
باید_عاشق_شد
#
خدا_کند_مجنون_نباشیم
#
دلتنگی




  • م.عمرانی