چه می خواهد بگوید؟
بسم الله
همه ی حواسش را داده بود به شمردن نفس ها. تعدادشان
داشت کم می شد. فاصله های بینشان، بیشتر. نشسته بود کنارِ رخت خوابِ پهن شده وسط
اتاق. بقیه هم دور تا دور نشسته بودند، منتظر. دستورِ خودِ امام بود: بگو همه جمع
شوند.
چشم هایش داشت بسته می شد. آن طرف تر، صدای گریه ی زن
ها بلند شده بود. نگاهش را از سقف برداشت و چرخاند روی صورت های نگرانِ دور و برش.
سر و صداها خوابیده بود. یک سکوتِ پر از انتظار که چه می خواهد بگوید؟ توی این
لحظه های آخر.
صدایِ امام بود که از بین دو لب خشکیده بیرون می
تابید. حواستان باشد ها. یادتان نرود. شفاعت ما به کسی که حواسش به نماز نباشد،
نمی رسد.
پ.ن: این روزها حسرت بیشتر از روزهای دیگر مهمان دلم شده. یادم نمی رود سالِ پیش، اردیبهشت، یک هفته مانده به پروازِ عمره، از رفتن ماندم. و از آن روز یک چیزی روی دلم سنگینی می کند. حسِ یکی که تا به حال مدینه نرفته. کنارِ قبرستانِ بقیع. و روضه ی کوچه می دود توی قلبم. آه.
#امام_صادق_علیه_السلام
- ۹۵/۰۵/۰۹