پَریدن

پَریدن

بسم الله
اینجا، توی این شهرِ شلوغ، وسطِ یک حجمِ روزمرگی که صبحِ خروسخوان هوار می شود روی سرت، وقتی دلت یک جایی بین زمین و آسمان گیر کرده است، وقتی...
این جور وقت ها، باید نوشت. نوشته ها شبیه آیینه اند. و آیینه ها تو را، خودِ خودِ واقعی ات را نشان می دهند.

مثلِ بهار!

پنجشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۴، ۰۵:۰۷ ب.ظ

                                

 

بسم الله

سریع. داشتم می رفتم برسم به مترو. که گوشه ی ذهنم به شکوفه های توی راه گیر کرد! دوربینم را از توی کیف در آوردم. شکوفه های سفید. گلبرگ های نرمِ مینیاتوری با پرچم های طلایی رنگ. جوانه های کوچکِ سبز روی قهوه ایِ سوخته ی درخت. حس و حال زنبورها وقتی بین شکوفه ها گردش می کردند. قاصدک های وسط باغچه. که تک و توک از بین چمن ها نگاهت می کنند. از همان هایی که دوست داری تا دانه ی آخرشان را فوت کنی توی هوا. بدهی دست نسیم تا برساند به دست همانی که باید برسد!

 

چشمم رفت سراغ کفشدوزک. خالدارِ قرمز. با سرعتی که برای پاهای کوچکش عجیب به نظر می رسید، خودش را از شاخه می کشید بالا. وسط راه رفیقش را دید. چند لحظه ای ایستاد به احوال پرسی و باز به راه افتاد. رفت بین شکوفه ها. دوربین هم دنبالش. مهلت نمی داد یک عکس تکی بیاندازم! وسط راه احساس کردم یک چیزی بین پوسته های درخت تکان می خورد. یک عنکبوت خاکستری. خیلی تمیز استتار کرده بود. فکر کردم شاید حوصله ی شوخی نداشته باشد! رفتم سراغ مورچه ای که خودش را به زور انداخته بود توی شکوفه. چقدر قشنگ درست کرده ای این ها را. خدا.

 

پ.ن1: همین چند روز پیش بود. رفته بودم توی فکر شکوفه ها! داشتم نسیم را نفس می کشیدم که شروع شد. اولش یک قطره ی سرد افتاد روی سرم. و بعد بیشتر شد. دوستش داشتم. باران را. ایستادم همان جا و گذاشتم سردی و تازگی هوای آسمان با پوستم آشنا شود. باران می خورد روی شاخه ها. دست شکوفه ها را می گرفت و با باد پرواز می کرد. فکرش را بکن! هم خیس شده باشی هم پر از شکوفه!

 

تمام که شد چیزی تا غروب نمانده بود. انگار یکی نشسته باشد سر حوصله نقاشی کرده باشد. آسمان را. ابرهای سرمه ای و سفید. و پارچه ی طلایی و قرمز خورشید که از این سو تا ته آسمان کشیده شده بود. پرنده هایی که دسته جمعی از بالای درخت های کاج رد می شدند. و یک حس قشنگ. انگار که بخواهی بال دربیاوری از این همه لطافت دور و برت. خورشید پارچه اش را جمع کرده بود. که صدا پیچید. انگار زندگی داشت می خواند. با تک تک شکوفه ها و جوانه هایش. حی علی الصلاه...

 

پ.ن2: بین درخت های دانشکده، اولین بود. توی برگ در آوردن. بید مجنون را می گویم. عشق چه کارها که نمی کند!

 

پ.ن 3: کاش من هم قشنگ باشم. به لطافت بهارِ دور و برم. کاش تو هم...

 

#صدای_پای_بهار

#شکوفه

#کاش


بعداً نوشت: کانال تلگرام هم زده‌ایم! @ayineha

 

  • م.عمرانی

بهار

نظرات  (۱)

عنکبوته .... !!! هیچ وقت جرئت نکردم اونقدر بهشون نزدیک بشم که بتونم دقیق قیافشونو ببینم !!!! :/

پاسخ:
بنده هم صرفا از برخورد غیر میهمان نوازانه ش با کفشدوزک، احساس کردم چندان حوصله نداره.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">