پَریدن

پَریدن

بسم الله
اینجا، توی این شهرِ شلوغ، وسطِ یک حجمِ روزمرگی که صبحِ خروسخوان هوار می شود روی سرت، وقتی دلت یک جایی بین زمین و آسمان گیر کرده است، وقتی...
این جور وقت ها، باید نوشت. نوشته ها شبیه آیینه اند. و آیینه ها تو را، خودِ خودِ واقعی ات را نشان می دهند.

گاهی وقت‌ها...

جمعه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۴، ۰۵:۰۲ ب.ظ


بسم الله

وسط صحرا. یک جوری که آفتاب مثل نیزه فرو می رود توی پوستت. سرِ ظهر. تا جایی که چشمت می بیند، دریاست. از جنس ماسه. شن. قمقمه ات را از توی کوله می آوری بیرون. پر از خالی. تشنگی. وقتی خوشحال می شوی. وقتی که می بینی آن دوردست ها، شمایل چندتایی درخت و احتمالاً چاه آبی پیداست. تلاش. امید. یک حسی که توی وجودت زمزمه می کند: سختی تمام شد.

سردرگم. حیران. وقتی صدای نفس نفس زدن های خودت را می شنوی. وقتی می رسی و چیزی جز سراب پیدا نمی کنی. وقتی خستگی، می نشیند کنار تشنگی ات. می دانی؟ گاهی وقت ها فقط یک راه برایت می ماند. توی این دنیای بزرگ. یک راهی که از بالای سرت شروع می شود. از بین ابرها می گذرد و می رسد به او. گاهی وقت ها، فقط یک نفر می تواند بیاید دنبالِ آدم. دستش را بگیرد. و بکشد بیرون. از بین همه ی سختی ها. خودِ خودش. خدا.


پی نوشت: الان، اینجوری ام! سردرگم. خسته. یک وقت هایی هست که هر چقدر می گردی، پیدایش نمی کنی. نمی رسی به آن جایی که می شود زیر سایه ی خنکِ درخت نشست. و دوست داشت. عاشق بود. آن وقت، می مانی. بدونِ نصفه ی دیگرت.  

گاهی وقت ها، باید همه ی امیدت را جمع کنی توی گلو. زانو بزنی روی خاک. نزدیک غروب. و صدایش کنی. فلسفه ببافی. توجیه بیاوری. عذرخواهی کنی. خواهش. که یک راهی نشانت دهد.

یک وقت هایی توی زندگی هست، که دنیا برایت می شود مثل یک لباس. همانی که تا پارسال اندازه ات بود و الان به زور هم نمی شود پوشیدش. تنگ می شود. با همه ی بزرگی اش.

گاهی وقت ها، غبطه می خوری. حسرت. این که چه جوری می شود سنگِ صبورِ دلِ یکی، همانی است که دل را آفریده. این که معشوق یکی، خودش خالقِ عشق است. شهید. بی نیاز شده از همه ی عشق های زمینی.

وقت هایی هم هست، که دل گرفته از دور و بر. خسته و حیران. می نشینی توی خلوت حجره های دلت. و آرام صدا می زنی: یا حبیب من لا حبیب له...یا خیر حبیب و محبوب.


#هوای_حرم

#کاش

#بر­_می_گردم

 



  • م.عمرانی

نظرات  (۲)

من چقدر این فراز جوشن کبیر رو دوست دارم ... اصن انگار واقعا خودِخودِ واقعی آدم داره حرف میزنه، خودِ واقعیش که اون دنیا رو میشه در اصل، بی هیچ پشتوانه ...
پاسخ:
و اسئلک الامان یوم لا ینفع المال و لا بنون... خودِ واقعی. بدون اسم و رسم. بدون همه ی چیزهایی که توی این دنیا از خودش آویزان می کرده. بهشون فخر میفروخته...
پیشنهاد : مداحی مجید بنی فاطمه رو با همین فراز روهم گوش بدید :)
پاسخ:
ممنون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">